آهسته و پیوسته

امیدوار چنانم که کار بسته برآید

/ بازدید : ۹۳

نمی‌خواستم دیگر در آهستگی بنویسم. دلم می‌خواست مدت‌ها ننویسم و بعد یک جای دیگری را باز کنم و آنجا شروع به نوشتن کنم. اما نشد. پیمان پست گذاشته‌بود تا وبلاگ‌هایی که به روز می‌شوند را پیدا کند که یک‌دفعه با شدت زیادی دلم برای نوشتن تنگ شد؛ برای اینجا، خواندن پست‌های جدید، نوشتن، دوست شدن، نظر گذاشتن، برای خورشید و عارفه و زهرا و مریم و یاسون و پیمان و چارلی و حریر و فرشته و مریم. حالا  اما چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم. دلم می‌خواهد یک‌عالمه بنویسم. از اینکه هیچ کجا وبلاگ نمی‌شود یا اینکه بلاخره عضوی از استارتاپ محبوبم شدم یا اینکه مداوم امتحانم عقب افتاد و این اتفاق فرساینده بود یا اینکه بلاخره چیزی را تمام کردم که فکرش را نمی‌کردم یا اینکه چقدر مرتکب اشتباه شدم در اثر آسیب‌هایی که در من باقی گذاشت یا اینکه چقدر خسته‌ام و انگار به آن عادت کرده‌ام یا اینکه دو نفر در دو هفته‌ی اخیر به من گفته‌اند تو به غصه‌خوردن عادت کرده‌ای یا اینکه هنوز دنبال فارغ‌التحصیلی نرفته‌ام یا اینکه بلاخره اعتیادم به اینستاگرام را ترک کردم و حالا اعتیاد به توییتر گریبانم را گرفته یا اینکه چقدر خوشحالم با همه‌ی خاطرات بد از اینجا، دوستان خوبی دارم یا اینکه این امید در دلم خاموش نمی‌شود یا اینکه بلاخره باید راهی پیدا کنم تا از این رخوت نجات پیدا کنم یا اینکه بعد از امتحان باید بروم در مدرسه کار کنم و بابت این موضوع حقیقتا هیجان زده‌ام یا اینکه از تجربه کردن چقدر خوشم می‌آید یا اینکه زندگی کردن را چقدر دوست دارم اما نمی‌توانم بنویسم. فعلا از همین می‌توانم بگویم که دلتنگم و مثل همیشه امیدوارم که شرایط بهتر شود. مثل همیشه.

 از هرچه بگذریم، سخن دوست خوش‌تر است، پس شما چطورید؟ 

۸ ۹

برای مریم که بیست و شیش سال و چند روزشه و خوشم میاد ازش.

/ بازدید : ۹۴

سلام مریم

چند روز پیش بیست و شیش ساله شدی و از اینکه بزرگ شدی غمگین بودی؛ در واقع خیلی غمگین بودی و مثل همیشه با من درباره ش زیاد حرف نزدی. فقط توییت زدی، انگار که اتفاق نابود کننده ای در راه باشه، انگار که فرو پاشیده باشی. اما من جز زیبایی ت چیزی نمی دیدم. یعنی حتی اوقاتی که از توییت ها و غرهات راجع به بزرگسالی حالم بد می شد هم به زیبایی ت فکر می کردم. من دیدم که تو ذره ذره تلاش کردی، ذره ذره جلو رفتی، ذره ذره بزرگ شدی و رشد کردی و تصمیم گرفتی که برای خودت همه چیز رو بهتر کنی. من از دور تماشا می کردم و لذت می بردم. از اون روزی که دماغت شکست تو قوی تر شدی؛ شاید خودت رو غمگین کنه ولی باید بدونی که از هر شکافی یک نوری به داخل می تابه. تو قوی هستی، بلدی با غصه ها چه طور دست و پنجه نرم کنی، خسته نمی شی، دنبال اتفاقای جدیدی و خودت رو محدود نمی کنی، بلند می خندی و تقریبا هیچی برات مهم نیست، مهربونی، خواهرزاده هات رو دوست داری و آدم ها رو می بخشی، خوب گوش می کنی و کم حرف می زنی، بامزه ای، دل رحمی، با گیاهات حرف می زنی، حوصله ی بازی کردن رو داری و جوری می تونی مسخره بازی دربیاری که سیاهی ها رنگ ببازن.

امیدوارم که امسال بلند تر بخندی، کراش های بهتری بزنی، بیشتر و بهتر یاد بگیری، تو وبلاگت بنویسی، غذاهای خوشمزه و جدید امتحان کنی، برقصی، بغل بشی، آواز بخونی، دوستت دارم های واقعی تری بشنوی، لباس های قشنگ تری بخری، پول بیشتری دربیاری، موسیقی های زیبایی گوش بدی، قله های بلند تری رو فتح کنی و به هدفهات که اول تقویمت می نویسی، برسی.

تو ذهنم اون روزی رو می بینم که تو گلفروشی بزرگ و سبزت قدم می زنی و نفس عمیق می کشی. اون روزی که دیر نیست و من خیلی دوسش دارم.

۴ ۱۰

و همین الان جلوی خودم را گرفته ام که بیشتر از این نگویم از آن چه که می گذرد.

/ بازدید : ۶۷

شب ها یک دفعه و ناگهان گریه ام می گیرد. یاد سختی های گذشته که می افتم، یاد روزی که مامان از اتاق عمل بیرون آمد، روزی که مریم دماغش شکست، روزی که در باغ کتاب تهران احساس سرخوردگی، یاس و ناامیدی داشتم، یاد آبان و دی پارسال، روزی که تصمیم گرفتم رها شوم، ترک شدن های مداوم، رفتن ها، رفتن ها، رها کردن ها، وعده ها، حرف های پوچ و بی معنی، فقدان آدم ها، کنایه ها. همه و همه غمگینم می کند و بعد مثل یک توده ابر به وجودم وارد می شوند و باعث گریه ی ناگهانی می شوند. در واقع به این فکر می کنم که من چه ناتوان، ضعیف و غمگینم و نمی توانم این همه اتفاق را فراموش کنم و بعد بیشتر گریه ام می گیرد. آدم از گریه کردنش نمی نویسد اما من دلم می خواهد بنویسم که من شبها غمگینم و ناتوان و ضعیف و سخت و گاهی طولانی و بلند گریه می کنم و ناراحت می شوم که کسی را ندارم به او بگویم که امشب خیلی غمگینم و کاش تو بودی که در آغوش تو گریه کنم و اصلا کاش تو بودی، شاید گریه ام نمی گرفت و این جهان برایم قابل تحمل تر بود. حالا هر چیزی که متعلق به من است هیچ پناهگاه خاصی ندارد و این بی پناهی بیشتر آزارم می دهد. آن کیفیتی که قبلا در گفتن و شنیدن و گوش دادن داشتم را دیگر ندارم و دیگر هیچ چیزی مثل سابق خلوص ندارد. کاش پناهی داشتم و می توانستم بنویسم و بگویم و شنیده شوم و بشنوم و بشنوم و بشنوم. 

فعلا اما به جای آغوش به گریه های بی امان پناه می برم و حقیقتا دلم برای خودم می سوزد و اصلا چه کسی می گوید که جهان عادلانه است؟

۲ ۱۱

نتوانیم که چه؟

/ بازدید : ۷۶

خیلی وقت ها فکر می کنم کاش انسان نبودم. مثلا وقتی پدر و مادرم مریض می شوند یا به دلیل اختلاف سنی و اتفاقات کوچک می رنجانمشان. یا وقتی  آدم ها مرا رها می کنند چون نمی خواهند با من باشند و من را دوست ندارند. وقتی که نمی توانم آن جوری که می خواهم از زندگی لذت ببرم و آدم ها را دوست داشته باشم. وقتی که نمی توانم امن و راحت بنویسم. وقتی که خیلی غمگینم و فکر می کنم برای همیشه همین گونه غمگین و شکست خورده و بد باقی خواهم ماند. وقتی که به آبان پارسال یا به سوگواری ای که از دی پارسال در گلویم مانده است فکر می کنم. وقتی خنده های آرش و پونه را می بینم. وقتی متوجه می شوم دیگر نمی توانم برای مدتی طولانی با آدمی حرف بزنم و چقدر ناجالب و خسته کننده شدم. وقتی با آدم ها آشنا می شوم اما به دلیلی نمی توانم ادامه دهم. وقتی که خیلی خسته ام و جهان تاریک است و کلمه ها محو می شوند. وقتی که فکر می کنم همیشه همه چیز این گونه تلخ و بد باقی خواهی ماند و راه رهایی نیست. این جور وقت ها و خیلی وقت های دیگر دلم می خواهد که هر چیزی باشم جزانسان. یک درخت باشم یا یک صدف کف دریا یا یک زرافه در آفریقا یا یک برکه ی کوچک بی ماهی یا یک کاشی در مساجد قدیمی یا یک پنجره در خانه های کاهگلی. دلم می خواهد پرنده باشم یا یک آواز یا یک پتو یا حتی خاک گلدان. اما بیشتر از همه ی این ها می خواهم بغل باشم موقع دیدار. یک بغل گرم و زیبا.

حالا اما انسانم و همین است که هست.

۳ ۹

با این وجود اما کاش من یک درخت بودم

/ بازدید : ۷۵

فکر نمی کنم چیزی تموم بشه. حداقل من این جوری فکر می کنم که ردی از هر ماجرایی رو در وجودم حمل می کنم. روزها که می گذرن، خاطره های جدید که ساخته می شن، درگیر ماجراهای جدید که می شم، فکر می کنم حالا دیگه هر چی بوده گذشته و تمام؛ ولی فقط کافیه حرفی، صدایی، چهره ای آشنا بشنوم یا ببینم و پرت شم به همون روزها که فکر می کردم گذشته. گذشت روزها فقط درد رو کمتر می کنه و باعث میشه به روزها ی خوب بیشتر از روزهای بد فکر کنم. گذشت ماجرا فقط باعث میشه وقتی برمی گردم عقب خودم رو ببینم که چه رنج می کشیدم و متوجه نبودم. درسته که من عاشق ماجراهایی ام که تموم نمی شن اما دارم فکر می کنم که ما شاید فقط یک ماجرای موندگار داشته باشیم و باقی همه هیچ. آدم ها می رن، اتفاقات خوب و بد می گذرن و عادی می شن. همون جور که غم می گذره، شادی هم می گذره، همون جور که نفرت تموم میشه، عشق هم عادی میشه. حالا اما فکر می کنم در آستانه ی ماجراهای جدیدم. در آستانه ی ماجراهایی که ازشون می ترسیدم. در آستانه یک زندگی واقعی که درد و غم داره اما احتمالا لذت بخش هم هست. در آستانه ی این که شب ها از تنهایی و بی پناهی سرم رو به دیوار تکیه بدم و گریه کنم و به خودم قول بدم که فردا همه چی بهتر می شه. دارم بزرگ می شم و سنم می ره بالا و این رو از قرصی که باید بخورم تا روزی که مادر می شم و درد پای چپم که جز با استراحت خوب نمیشه درک کردم. حالا همه چیز شکل واقعی تری به خودش گرفته. شادی با رنج درونی آمیخته شده و با هر لبخند سوزنی به قلبم فرو می ره. اما اینکه همه چی می گذره و چیزی موندگار نیست حالا خوشحالم می کنه. قبلا اما نق می زدم. واقعا راضی ام که هر ماجرایی از من عارفه ی بهتری می سازه و می گذره و همین کافیه. من ماجرای خودمم و خودم هم یک روز تموم می شم. چه خوب اصلا که چیزی نمی مونه جز محبت و درختا.

۲ ۸
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان