آهسته و پیوسته

پاییز از اینجا می گذرد.

/ بازدید : ۷۴

من پیاده رفتن، نوشتن، صُبح، چای، پاییز، نارنگی و تو را دوست دارم. 

۱ ۱۲

آدم هزار حرف می زند که حرف اصلی اش را نزند...

/ بازدید : ۱۳۶

دلم می خواد پنج سال بخوابم. دلم می خواد همه چی رو بذارم پست سرم و برم یه جایی که هیچ کس من رو نمی شناسه، اسمم رو نمی دونه و منتظرم نیست. دلم می خواد سوار قطار شم و برم تبریز. می خواد وقتی موسیقی می شنوم؛ گوشهام درد نگیره. دلم می خواد یکی برام شعر بگه، برام نامه بنویسه. یکی باشکوه دوستم داشته باشه؛ جوری که بپذیرم همین جوری هم خوبم و از جهان نترسم. دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم، اونقدر داد بزنم که صدام دیگه بالا نیاد. دلم می خواد با اینکه گوشهام درد می گیره یکی برام موسیقی عربی بفرسته. دلم می خواد برم بیروت. دلم یک عالمه درخت پرتقال می خواد. دلم می خواد یکی بهم زنگ بزنه و هی حرف بزنه و من گوش کنم. دلم می خواد یکی پایان نامه ام رو بنویسه. دلم می خواد یک مدت طولانی برم تو غار. دلم می خواد کیک درست کنم. دلم می خواد یکی من رو بکشونه کنار و بهم بگه: بگو و من گریه کنم. دلم می خواد برای یکی سعدی بخونم. دلم شیر کاکایو می خواد. دلم می خواد دیگه دور از آدم هایی که دوست دارم نباشم. دلم می خواد دلم تنگ نشه و این همه مچاله م نکنه. دلم می خواد برای یکی غر بزنم. دلم می خواد درست بخوابم. دلم رویا می خواد. چایی، نسکافه، تی تاب، تاب، سرسره می خواد. دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه درست میشه. دلم می خواد فکر نکنم. دلم می خواد یکی یه چیز خوب بهم بگه. دلم می خواد این رو منتشر نکنم تا شما بدونین چی دلم می خواد. دلم می خواد یکی دستش رو بذاره رو دلم. دلم جیب می خواد، یه خرس گنده، گل نرگس، تارت و شیرینی فرانسه. دلم قطار می خواد. دلم می خواد کل شهر رو قدم بزنم. بارون می خواد. نجف می خواد. دلم می خواد دست از نوشتن بردارم. دلم می خواد خودم رو ببخشم. دلم گل میخک می خواد. دلم می خواد موهای کسی رو ببافم. دلم کیک تولد می خواد. فوتبال خوب می خواد. چمن تازه می خواد‌‌. هوای خنک می خواد. دلم ایتالیا می خواد. آواز می خواد. دشت، گل بابونه، سیب، کتاب، شب تهران می خواد. دلم...

۵ ۱۵

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود؛ دائم برای تو...

/ بازدید : ۹۴

برای تو همیشه در زندگیِ من جا هست.

حتی وقتی که دیگر نمی خواهم خودم توی زندگی ام باشم.

۰ ۱۶

پس کوچه به پس کوچه

/ بازدید : ۱۴۴

یک عالمه دویده بود و جایی نرسیده بود. بالاخره بعد از این همه دویدن جایی ایستاده بود، بدون اشک ریختن یک عالمه حرف زده بود و بعد توانسته بود که نفس عمیقی بکشد. حالا دیگر فقط خسته بود. پتو را کشید روی سرش و خوابید. دلش می خواست وقتی چشمش را باز می کند دیگر خسته نباشد. دلش خیلی چیزهای دیگر هم می خواست اما اول از همه باید می خوابید. چهار پاییز می خوابید.

۷ ۱۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان