آهسته و پیوسته

امیدوار چنانم که کار بسته برآید

/ بازدید : ۱۰۷

نمی‌خواستم دیگر در آهستگی بنویسم. دلم می‌خواست مدت‌ها ننویسم و بعد یک جای دیگری را باز کنم و آنجا شروع به نوشتن کنم. اما نشد. پیمان پست گذاشته‌بود تا وبلاگ‌هایی که به روز می‌شوند را پیدا کند که یک‌دفعه با شدت زیادی دلم برای نوشتن تنگ شد؛ برای اینجا، خواندن پست‌های جدید، نوشتن، دوست شدن، نظر گذاشتن، برای خورشید و عارفه و زهرا و مریم و یاسون و پیمان و چارلی و حریر و فرشته و مریم. حالا  اما چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم. دلم می‌خواهد یک‌عالمه بنویسم. از اینکه هیچ کجا وبلاگ نمی‌شود یا اینکه بلاخره عضوی از استارتاپ محبوبم شدم یا اینکه مداوم امتحانم عقب افتاد و این اتفاق فرساینده بود یا اینکه بلاخره چیزی را تمام کردم که فکرش را نمی‌کردم یا اینکه چقدر مرتکب اشتباه شدم در اثر آسیب‌هایی که در من باقی گذاشت یا اینکه چقدر خسته‌ام و انگار به آن عادت کرده‌ام یا اینکه دو نفر در دو هفته‌ی اخیر به من گفته‌اند تو به غصه‌خوردن عادت کرده‌ای یا اینکه هنوز دنبال فارغ‌التحصیلی نرفته‌ام یا اینکه بلاخره اعتیادم به اینستاگرام را ترک کردم و حالا اعتیاد به توییتر گریبانم را گرفته یا اینکه چقدر خوشحالم با همه‌ی خاطرات بد از اینجا، دوستان خوبی دارم یا اینکه این امید در دلم خاموش نمی‌شود یا اینکه بلاخره باید راهی پیدا کنم تا از این رخوت نجات پیدا کنم یا اینکه بعد از امتحان باید بروم در مدرسه کار کنم و بابت این موضوع حقیقتا هیجان زده‌ام یا اینکه از تجربه کردن چقدر خوشم می‌آید یا اینکه زندگی کردن را چقدر دوست دارم اما نمی‌توانم بنویسم. فعلا از همین می‌توانم بگویم که دلتنگم و مثل همیشه امیدوارم که شرایط بهتر شود. مثل همیشه.

 از هرچه بگذریم، سخن دوست خوش‌تر است، پس شما چطورید؟ 

۸ ۹
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان