آهسته و پیوسته

نتوانیم که چه؟

/ بازدید : ۹۵

خیلی وقت ها فکر می کنم کاش انسان نبودم. مثلا وقتی پدر و مادرم مریض می شوند یا به دلیل اختلاف سنی و اتفاقات کوچک می رنجانمشان. یا وقتی  آدم ها مرا رها می کنند چون نمی خواهند با من باشند و من را دوست ندارند. وقتی که نمی توانم آن جوری که می خواهم از زندگی لذت ببرم و آدم ها را دوست داشته باشم. وقتی که نمی توانم امن و راحت بنویسم. وقتی که خیلی غمگینم و فکر می کنم برای همیشه همین گونه غمگین و شکست خورده و بد باقی خواهم ماند. وقتی که به آبان پارسال یا به سوگواری ای که از دی پارسال در گلویم مانده است فکر می کنم. وقتی خنده های آرش و پونه را می بینم. وقتی متوجه می شوم دیگر نمی توانم برای مدتی طولانی با آدمی حرف بزنم و چقدر ناجالب و خسته کننده شدم. وقتی با آدم ها آشنا می شوم اما به دلیلی نمی توانم ادامه دهم. وقتی که خیلی خسته ام و جهان تاریک است و کلمه ها محو می شوند. وقتی که فکر می کنم همیشه همه چیز این گونه تلخ و بد باقی خواهی ماند و راه رهایی نیست. این جور وقت ها و خیلی وقت های دیگر دلم می خواهد که هر چیزی باشم جزانسان. یک درخت باشم یا یک صدف کف دریا یا یک زرافه در آفریقا یا یک برکه ی کوچک بی ماهی یا یک کاشی در مساجد قدیمی یا یک پنجره در خانه های کاهگلی. دلم می خواهد پرنده باشم یا یک آواز یا یک پتو یا حتی خاک گلدان. اما بیشتر از همه ی این ها می خواهم بغل باشم موقع دیدار. یک بغل گرم و زیبا.

حالا اما انسانم و همین است که هست.

۳ ۹
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان