آهسته و پیوسته

برای مریم که بیست و شیش سال و چند روزشه و خوشم میاد ازش.

/ بازدید : ۱۱۶

سلام مریم

چند روز پیش بیست و شیش ساله شدی و از اینکه بزرگ شدی غمگین بودی؛ در واقع خیلی غمگین بودی و مثل همیشه با من درباره ش زیاد حرف نزدی. فقط توییت زدی، انگار که اتفاق نابود کننده ای در راه باشه، انگار که فرو پاشیده باشی. اما من جز زیبایی ت چیزی نمی دیدم. یعنی حتی اوقاتی که از توییت ها و غرهات راجع به بزرگسالی حالم بد می شد هم به زیبایی ت فکر می کردم. من دیدم که تو ذره ذره تلاش کردی، ذره ذره جلو رفتی، ذره ذره بزرگ شدی و رشد کردی و تصمیم گرفتی که برای خودت همه چیز رو بهتر کنی. من از دور تماشا می کردم و لذت می بردم. از اون روزی که دماغت شکست تو قوی تر شدی؛ شاید خودت رو غمگین کنه ولی باید بدونی که از هر شکافی یک نوری به داخل می تابه. تو قوی هستی، بلدی با غصه ها چه طور دست و پنجه نرم کنی، خسته نمی شی، دنبال اتفاقای جدیدی و خودت رو محدود نمی کنی، بلند می خندی و تقریبا هیچی برات مهم نیست، مهربونی، خواهرزاده هات رو دوست داری و آدم ها رو می بخشی، خوب گوش می کنی و کم حرف می زنی، بامزه ای، دل رحمی، با گیاهات حرف می زنی، حوصله ی بازی کردن رو داری و جوری می تونی مسخره بازی دربیاری که سیاهی ها رنگ ببازن.

امیدوارم که امسال بلند تر بخندی، کراش های بهتری بزنی، بیشتر و بهتر یاد بگیری، تو وبلاگت بنویسی، غذاهای خوشمزه و جدید امتحان کنی، برقصی، بغل بشی، آواز بخونی، دوستت دارم های واقعی تری بشنوی، لباس های قشنگ تری بخری، پول بیشتری دربیاری، موسیقی های زیبایی گوش بدی، قله های بلند تری رو فتح کنی و به هدفهات که اول تقویمت می نویسی، برسی.

تو ذهنم اون روزی رو می بینم که تو گلفروشی بزرگ و سبزت قدم می زنی و نفس عمیق می کشی. اون روزی که دیر نیست و من خیلی دوسش دارم.

۴ ۱۱

و همین الان جلوی خودم را گرفته ام که بیشتر از این نگویم از آن چه که می گذرد.

/ بازدید : ۷۹

شب ها یک دفعه و ناگهان گریه ام می گیرد. یاد سختی های گذشته که می افتم، یاد روزی که مامان از اتاق عمل بیرون آمد، روزی که مریم دماغش شکست، روزی که در باغ کتاب تهران احساس سرخوردگی، یاس و ناامیدی داشتم، یاد آبان و دی پارسال، روزی که تصمیم گرفتم رها شوم، ترک شدن های مداوم، رفتن ها، رفتن ها، رها کردن ها، وعده ها، حرف های پوچ و بی معنی، فقدان آدم ها، کنایه ها. همه و همه غمگینم می کند و بعد مثل یک توده ابر به وجودم وارد می شوند و باعث گریه ی ناگهانی می شوند. در واقع به این فکر می کنم که من چه ناتوان، ضعیف و غمگینم و نمی توانم این همه اتفاق را فراموش کنم و بعد بیشتر گریه ام می گیرد. آدم از گریه کردنش نمی نویسد اما من دلم می خواهد بنویسم که من شبها غمگینم و ناتوان و ضعیف و سخت و گاهی طولانی و بلند گریه می کنم و ناراحت می شوم که کسی را ندارم به او بگویم که امشب خیلی غمگینم و کاش تو بودی که در آغوش تو گریه کنم و اصلا کاش تو بودی، شاید گریه ام نمی گرفت و این جهان برایم قابل تحمل تر بود. حالا هر چیزی که متعلق به من است هیچ پناهگاه خاصی ندارد و این بی پناهی بیشتر آزارم می دهد. آن کیفیتی که قبلا در گفتن و شنیدن و گوش دادن داشتم را دیگر ندارم و دیگر هیچ چیزی مثل سابق خلوص ندارد. کاش پناهی داشتم و می توانستم بنویسم و بگویم و شنیده شوم و بشنوم و بشنوم و بشنوم. 

فعلا اما به جای آغوش به گریه های بی امان پناه می برم و حقیقتا دلم برای خودم می سوزد و اصلا چه کسی می گوید که جهان عادلانه است؟

۲ ۱۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان