روایات پراکنده

جهان پیر است و بی بنیاد

/ بازدید : ۲۷

آدم ها مثل برگ از درخت می ریزند و کاری هم از دست ما بر نمی آید.

همینقدر بی فایده و بی ارزش.

۰ ۸

اندوه را و تاریکی را و غم را و خستگی را

/ بازدید : ۳۹

به هر حال طبق معمول باید بگویم زندگی همین است و متاسفانه ادامه دارد.

۱ ۹

با این وجود اما کاش من یک درخت بودم

/ بازدید : ۴۰

فکر نمی کنم چیزی تموم بشه. حداقل من این جوری فکر می کنم که ردی از هر ماجرایی رو در وجودم حمل می کنم. روزها که می گذرن، خاطره های جدید که ساخته می شن، درگیر ماجراهای جدید که می شم، فکر می کنم حالا دیگه هر چی بوده گذشته و تمام؛ ولی فقط کافیه حرفی، صدایی، چهره ای آشنا بشنوم یا ببینم و پرت شم به همون روزها که فکر می کردم گذشته. گذشت روزها فقط درد رو کمتر می کنه و باعث میشه به روزها ی خوب بیشتر از روزهای بد فکر کنم. گذشت ماجرا فقط باعث میشه وقتی برمی گردم عقب خودم رو ببینم که چه رنج می کشیدم و متوجه نبودم. درسته که من عاشق ماجراهایی ام که تموم نمی شن اما دارم فکر می کنم که ما شاید فقط یک ماجرای موندگار داشته باشیم و باقی همه هیچ. آدم ها می رن، اتفاقات خوب و بد می گذرن و عادی می شن. همون جور که غم می گذره، شادی هم می گذره، همون جور که نفرت تموم میشه، عشق هم عادی میشه. حالا اما فکر می کنم در آستانه ی ماجراهای جدیدم. در آستانه ی ماجراهایی که ازشون می ترسیدم. در آستانه یک زندگی واقعی که درد و غم داره اما احتمالا لذت بخش هم هست. در آستانه ی این که شب ها از تنهایی و بی پناهی سرم رو به دیوار تکیه بدم و گریه کنم و به خودم قول بدم که فردا همه چی بهتر می شه. دارم بزرگ می شم و سنم می ره بالا و این رو از قرصی که باید بخورم تا روزی که مادر می شم و درد پای چپم که جز با استراحت خوب نمیشه درک کردم. حالا همه چیز شکل واقعی تری به خودش گرفته. شادی با رنج درونی آمیخته شده و با هر لبخند سوزنی به قلبم فرو می ره. اما اینکه همه چی می گذره و چیزی موندگار نیست حالا خوشحالم می کنه. قبلا اما نق می زدم. واقعا راضی ام که هر ماجرایی از من عارفه ی بهتری می سازه و می گذره و همین کافیه. من ماجرای خودمم و خودم هم یک روز تموم می شم. چه خوب اصلا که چیزی نمی مونه جز محبت و درختا.

۲ ۸

هوای خنک دم صبح آدم را تازه می کند

/ بازدید : ۳۵

دیشب غمگین بودم. اکثر شب ها غمیگنم. وقتی یادم می آید که چقدر دلتنگم، غمگین می شوم. وقتی به سال های رفته نگاه می کنم، غمگین می شوم. با اینکه به اندازه ی کافی و یا حتی بیش از کافی امید به آینده دارم و خوشبینم که همه چیز بهتر می شود، شب ها بخش سیاه وجودم بر بخش روشنم غلبه می کند و فکر می کنم چقدر همه چیز در این جهان زشت، پوچ و بی ارزش است. چقدر این جهان بی ارزش است و بعد غصه ام می گیرد. شب ها این گونه است. سعی می کنم زودتربخوابم و قبل از خواب کتاب بخوانم اما گاهی هم نمی شود. دیشب هم خواب نمی رفتم. به مریم پیام داده بودم که برویم بدویم و همین فقط همین دویدن نقطه ی روشن دیشب بود. نزدیک ساعت شش بود که مریم بیدارم کرد. هوای خنک صبح تازه ام کرد. با اینکه مریم عجله داشت و من ریه ام یاری نکرد که زیاد، طولانی و با سرعت بدوم اما خوش گذشت. تقریبا از هر چیزی کمی حرف زدیم و بعد با وانیل و نان سنگک به خانه برگشتم. چای دم کردم. فرنی سیب عزیزم را درست کردم. تاریخ مصاحبه را چک کردم. توییت کردم. با مامان چای خوردیم و همه چیز به نظرم کمی بهتر شد. حالا از صبح سومین لیوان چایم را خورده ام. از اضطراب مصاحبه فکرم پر است. پلی لیست زیبایی را پخش کرده ام. اتاقم به هم ریخته است. نمی دانم باید چه کار کنم و فقط برای روزهای آینده از یک چیز تقریبا مطمئنم. بستنی در فریزر است. جدیدا خداوند را به خاطر هر چیزی که هستم و دارم شکر می کنم. تقریبا مطمئنم همه چیز بهتر می شود. چند روز دیگر را می خواهم بدل از روز تولدم بگیرم و به بطالت بگذرانم. دل تنگی بخشی از وجودم شده است اما بیشتر از قبل خوشحالم و می خندم. فکر می کنم زندگی همین است. مجموعه ای از آشفتگی، بی ارزشی. اما عجیب زیبا. عجیب دردناک، رنج آور و زیبا.

۷ ۱۱

بی هیچ توضیح و تقلایی

/ بازدید : ۴۲

نویسنده خسته است.

می رود بخوابد.

۱۲
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان